| آبی دریای بیکران |
|
|
**
چقدر حرف که ...
فکر می کردم هنوز گوشی واسه شنیدن هست ...
**
یادته یه بار بهت گفتم هیچ وقت فکر نمی کردم به اینجا برسم!
هیچ وقت هم فکر نمی کردم تو به اینجا برسی!
**
اون باکسِ سیب بود، یه دونه سیب فاسد اون وسطا بود ...
همین دیگه!
**
کاش میشد یه سری آدما رو تو زندگی مثل تو فیسبوک هایدشون کرد!!
** یعنی همیشه یه مرض عجیبی میشه که پیدا بشه! رفتم پیش چشم پزشک؛ میگه چشمات خیلی خشکه! احتمالا شبا با چشای نیمه باز می خوابی!! خوب چی بگه آدم؟!! فعلا یه ژل داده چشامو به هم می چسبونه موقع خواب!!! ** دلم تئاتر می خواد؛ یه تئاتر خووووب! تو تئاتر شهر یعنی دلم می خواااااادا بعد دلم یه عالمه کتاب نصفه خونده شده می خواد؛ کنار تختم یعنی هیچی نمی تونه جای اینا رو بگیره ... ** نشستم منتظر امین تا برسه خونه پروازش فعلا ۲ ساعت تاخیر داره؛ یعنی ۲-۳ نصف شب میرسه! فعلا دارم این آهنگ رو گوش میدم؛ کلی خاطره دارم باهاش! دلم مثل سگ واسه پپول و پتان تنگ شده! یعنی مثـــــــــــــــــــــــل ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــگ!!!! ** جمع می کنیم و خاطره ها رو مرور میکنیم کارت ها، نامه ها، عکس ها ... دلم تنگ میشه واسه اینجا ... ** هیچ وقت نتونستم اون مناسبات (؟!!) دخترونه رو یاد بگیرم! که در حالیکه یه لبخند گنده رو لبمه و هم رو در آغوش گرفتیم و می بوسیم از پشت یه خنجر تو دستم باشه و ... هرچی بیشتر میگذره بیشتر فاصله میگیرم ازشون نمی تونم درک کنم که چرا یهو مودی می شن و یه روز باهات خوبن و یه روز بد!!!! که چرا نمی تونیم موفقیت یا شادی هم و ببینیم! خلاصه موجوداتی هستیم بس درک ناشدنی!! D: ته تهش هم هممون مثل همیم! هرچند خیلی وقتا دفاع کردم همه دخترا این جور نیستن و ال و بل ولی زمونه نشون داده که با تقریب خوبی میشه گفت همه مثل همیم D: ** اونقدری که الآن استرس دارم که landlord ما رو بپسنده استرس نداشتم که مامان و بابای "ا" من و بپسندن D: ((: ** و چه پیوند صمیمیت ها که به آسانی یک رشته گسست ... ** ** یه اصطلاحی داره میم میگه فلانی ترنسفر فانکشنش یکه! یا خطیه! آخه بابا! اینقد ضایع؟!! یه کم سعی کن پیچیده تر باشی! با سیاست تر عمل کن!
آخه ....!!!! ** می پرسه قول میدی تا آخرش با من خوب باشی دلم می خواد با اطمینان بهش بگم آره؛ ولی ... کم نیستن آدمایی که با عشق شروع کردن و با تنفر تموم کردن و من نمی دونم که چی شده که اونجور شده ... ** لبخند می زنم؛ توی دلم رخت می شورن؛ حرف زدن فایده نداره؛ کسی چیزی نمی دونه؛ نمی دونم چرا! از بدبین بودنم ه یا درون گرا بودن! یا اینکه زیادی کانزرواتیوم! شایدم هیچ کدوم! تا کسی نپرسه چیزی نمی گم؛ و خوب! کسی نمی پرسه؛ ولی این مهم نیست مهم اینه که الآن کسی نیست که باهاش حرف بزنم و من استرس دارم که شده بک گراند فکرم هرچی با خودم می گم بدترین حالتش همینه که الآن توش هستی باز هم اروم نمی شم؛ نه اینکه نباشه؛ ولی شاید دیگه راضی نیستم به این حالت! سعی می کنم که حرف برنم؛ یه مشت سوال بی ریط رو مجبورم جواب بدم! و یه عالمه فکر و خیال جدید که اصلا شامل حال من نمیشه؛ ولی خوب! وقتی ندونی این سوالا و فکرا طبیعیه! باید تظاهر کنم! که خوشحالم! که excited هستم! که اتفاق جدیدی داره میفته! بلد نیستم که تظاهر کنم! بلد نیستم نقش بازی کنم می ترسم گند بزنم! این روزا هم میگذره؛ مثل همه روزایی که گذشت؛ پ.ن: الآن آرومم؛
**
|
|