
همون بازی مسخره که دوست ندارم بازیش کنم و هر دفعه هم تا آخرش میرم؟!
درست مثل یه درام تکراری
هر دو بر این باورند
که حسی ناگهانی آنها را به هم پیوند داده.
چنین اطمینانی زیباست،
اما تردید زیباتر است.
چون قبلا همدیگر را نمیشناختند،
گمان میبردند هرگز چیزی میان آنها نبوده.
اما نظر خیابانها، پلها و راهروهایی
که آن دو میتوانستهاند از سالها پیش
از کنا هم گذشته باشند، در این باره چیست؟
دوست داشتم از آنها بپرسم
آیا به یاد نمیآورند
شاید درون دری چرخان
زمانی روبروی هم؟
یک "ببخشید" در ازدحام مردم؟
یک صدای "اشتباه گرفتهاید" در گوشی تلفن؟
-ولی پاسخشان را میدانم.
نه، چیزی به یاد نمیآورند.
بسیار شگفتزده میشدند
اگر میدانستند، که دیگر مدتهاست
بازیچهای در دست اتفاق بودهاند.
هنوز کاملا آماده نشده
که برای آنها تبدیل به سرنوشتی شود،
آنها را به هم نزدیک میکرد دور میکرد،
جلو راهشان را میگرفت
و خندهی شیطانیش را هرو میخورد و
کنار میجهید.
علایم و نشانههایی بوده
هرچند ناخوانا.
شاید سه سال پیش
یا سهشنبهی هفتهی گذشته
برگ درختی از شانهی یکیشان
به شانهی دیگری پرواز کرده؟
چیزی بوده که یکی آن را گم کرده
دیگری آن را یافته و برداشته.
از کجا معلوم توپی در بوتههای کودکی نبوده باشد؟
دستگیره ها و زنگ درهایی بوده
که یکیشان لمس کرده و در فاصلهای کوتاه آن دیگری.
چمدانهایی کنار هم در انبار.
شاید یک شب هردو یک خواب را دیده باشند،
که بلافاصله بعد از بیدارشدن محو شده.
بلاخره هر آغازی
فقط ادامهای ست
و کتاب حوادث
همیشه از نیمهی آن باز میشود.
همه دارن خر میزنن، اونوقت من؟!
یا استخرم، یا عروسی، یا از این شام بگیرم به خاطر رتبهش، از اون شام بگیرم که تئاترشون اول شده،... یا ول بچرخم و علافی کنم!
آقا! هرکی بتونه یهجوری من و بشونه سر درس خوندن،حالا هرجوری، با زور، با تشویق یا هر روش ابتکاری، خیلی هنرمنده حکما! یه شامی، ناهاری، چیزی هم میتونه بذاره به حسابم!
پ.ن: راستی روز سمپاد بر خل و چلان سمپادی مبارک!
وقتی مثلا کرال میرم؛ وقتی پاهامو میزنم به دیواره و خودم و ول میکنم تو آب؛ وقتی نفس کم میارم؛
وقتی کنار استخر آروم آویزون میله میشم؛ وقتی اعتراف میکنی؛ وقتی میون استخر بلند بلند میخندیم؛ وقتی تلافی میکنم و مثل اسکروتیپ نیگات میکنم؛
وقتی خسته میشم؛ خستهی خسته؛
اونوقته که احساس میکنم همهی بارامو دادم به آب و سبک شدم؛