غر زدم ولی بازم حالم بد بود...
یهو دلم خواست برم موهامو کوتاه کوتاه کنم؛ البته یهوی یهو نه... قبلا بهش فک کرده بودم ... احتمالا مامان غر میزد ... و بقیه ....
ولی مهم نبود دیگه؛ احساس کردم تا موهام و کوتاه نکنم حالم خوب نمیشه ... دلم یه تغییر می خواست
یه سرچ زدم تو گوگل و یه آرایشگاه نزدیک پیدا کردم
جمع کردم وسایلم و راه افتادم
بسته بود لعنتی ...
بدتر از این نمیشد...
رفتم یه آرایشگاه دیگه اونم آرایشگرش رفته بود ...
صبح اول صبح ساز شال و کلاه کردم و رفتم
خانمه گفت چرا می خوای موهاتو کوتاه کنی
گفتم خسته ام از این مدل و موها؛ بزن بره
حالا خوشحااااااااااااااااااااااااالم
موهای کوتاهمو دوست دارم
خوبه كه ميگذره اين روزا؛ كه كلا زندگي ميگذره؛ فك كنم اينا نشونه هاي عادت كردنه؛ كه دارم كم كم مثل اينا زندگى مى كنم؛ مثل اينا كار مى كنم؛
ولى
كمي آهسته تر زيبا ....
از اوضاع و احوالم می پرسه
می گم خوبه خدا رو شکر
میگه ای ول! تو همیشه مثبتی و اینا!
میگم نه بابا! روزای اول و نبودی ببینی که چجوری عر میزدم!
میگه نه!!! باورم نمیشه! تو خیلی غد بودی! امکان نداره!!!
ولی یعنی من اینقد غد بودم که تابلو همه می فهمیدن؟!!!
جالبه!
اولین بار 15 سالم بود که این حس اومد سراغم؛ قرار بود برای اولین بار واسه خودم یه اتاق یه اطاق جدا داشته باشم؛ تا اومدم ذوق بزنم و خوشحال بشم یادم اومد که 4 سال دیکه قراره برم دانشگاه؛ هیچ وقت به اون اطاق احساس تعلق نکردم؛
بعد هم که خوابگاه؛
بعدشم که خونه گرفتم می دونستم که می خوام برم
اینجا هم که می دونم یه 3-4 سال دیگه هستم؛ بعدشم نمی دونم قراره کجا برم؛ یه ایالت دیگه؟ اروپا؟ یا برم گردم ایران؛ هرچی هست حس می کنم که قراره همیشه مسافر باشم... بی سرزمین تر از باد ...
اولین بار این کلپ رو تو آنکارا دیدم! دو روز بعد از انتخابات!
گیج بودم هنوز! نمی فهمیدم چه اتفاقی افتاده؛ فک می کردم همه چی تموم شده؛
یادمه با پپولی نشستیم و زار زدیم با این کلیپ.
حالا باز نشستم و این آهنگ و گوش می دم و باز همون جور زار میزنم!
من اینجا چی کار می کنم؟!! اینه اون راهی که باید برم؟!!
حالم از خودم به هم می خوره...
