نمی دونم چرا با اینکه می دونم حماقته باز هم دارم ادامه­ش می دم
حرفایی رو که به م میزدم یادم میاد و باز هم ...
کاش می تونستم فکر کنم؛ تصمیم بگیرم؛ از این سرگردونی، بی فردایی متنفرم؛
یه پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایانه.
"درباره الی..." رو خیلی دوست داشم.
تلخ بود؛ ساده بود؛ و بد جوری فکرت و مشغول می کنه؛
دوست دارم باز هم ببینمش...
و چقدر دوست دارم که دسته جمعی با اونایی که دوستشون دارم بریم شمال
اگه سینوزیت ندارین که با یه باد سر درد بگرین برین خدا رو شکر کنین
اگه سندروم روده تحریک پذیر ندارین که وقتی استرس دارین با خوردن یه قهوه یا شکلات یا هر کوفت دیگه ای از دل پیچه همه چی از یادتون بره برین خدا رو شکر کنین
اگه آلرژی ندارین و با یه بو یا گرد و غبار دچار آب ریزش و عطسه و سرفه و کوفتگی ناشی نمی شین برین خدا رو شکر کنین
اگه آستانه تحریک نسبت به مسکنا بالا نیست و با خوردن یه آنتی هیستامین دو روز مثل خرس می خوابین (هی! با تو اما!!) برین خدا رو شکر کنین
اگه recommender تون بغل دستتونه و نگران نیستین که mail تون و میبینه یا نه برین خدا رو شکر کنین
اگه من کنارتون نیستم که به جونتون غر بزنم برین خدا رو شکر کنین
باز هم بگم؟!! خوب! برین خدا رو شکر کنین دیگه!!!!! D:
این کامنتدونی blogger چه جوری کار میکنه؟
مث که Yaccs دیگه واسه کامنت دادن سرویس نمیده :(
دیگه حال و حوصله هم ندارم که برم یه جای دیگه عضو بشم.
فعلا از همین کامنتدونی Blogger استفاده کنید D:
برای خالی نبودن عریضه:

ناخن های پام واقعنکی شکل ناخن شدن! دیگه میشه بهشون لاک زد :D

من با ذوق و شوق جلوی یخچال: پپولی! واست شیر موز درست کنم؟
پپولی: نه نمی خوام.
نیم ساعت بعد
مری جان!! میشه بگی با کدوم شیر می خواستی شیرموز درست کنی؟!!!

مث که محبت کردن به من نمیاد!
یه بار میام مثل آدم حرف بزنم، به این قلی جان میگم سلام گلم!
تا نگفتم گه خوردم باور نمی کرد که خودم دارم باش چت می کنم!!!!
ظهر، وقت نهار
مامان دستش بنده و مشغول یه کاریه
من پشت کامپیوترم
پپولی هم جلوی تلویزیون
دیروز مهمون داشتیم و چند نوع غذا از دیروز مونده
بابا من و پپولی رو صدا میزنه که پاشیم کمک کنیم و غذا رو آماده کنیم
من و پپولی هم یه جوری از زیرش در میریم!!!!

نیم ساعت بعد:
بابا همه غذا ها رو باهم تو یه ظرف بزرگ قاطی کرده و در حال گرم کردنه!!!!!! خورشا! کباب! جوجه! پلو!
- : باااااااااااااااااااباااااااااااااااااااااااا!

ابتکار خوبی بود واسه اینکه از این به بعد هروقت بابا صدامون زد سریع بریم کار رو ازش بگیریم :))
... چنان به زمان حال وابسته شده‌ام كه هر چیزی در گذشته را بدون هیچ حسی به یاد می‌آورم. گویی عصبِ گذشته را از دندانِ حافظه‌ام كشیده‌اند. همه‌چیز یادم هست، از گذشته‌های خیلی دور تا همین چند لحظه پیش. ولی چند لحظه پیش برایم با چند ده سال پیش یكی‌ست. نوستالژی را در درونم دفن كرده‌ام (من نكرده‌ام، این یك‌جور مكانیزم دفاعی‌ست). حسرتِ هیچ گذشته‌ای را نمی‌خورم، چه نزدیك، چه دور.
چقدر این پست ریرا رو دوست دارم.
یه جورایی حرف دل منم هست
یه وقتایی دلم میخواد گله کنم ...
ولی به خودم میگم So What ؟!!
مگه "د" بهت نگفته بود؟!!
مگه بقیه حرفاش درست نبود؟!
باید از قبل خودتو آماده می کردی...
یه لحظه هایی خیلی بی تاب می شم
اونقد که هیچی آرومم نمی کنه
مثل اون روزا؛ روزایی که اونقد بی تاب می شدم که حتی بودن "ا" هم نمی تونست آرومم کنه...

زوم می کنم رو خودم؛ یه عالمه باگ و error ... ناامید می شم ...

همو دوست داشتیم؛ ولی عاشق یکی دیگه بودیم...
به هم نزدیک بودیم؛ ولی حالا...؟!
دلم می خواست نامه ت رو بخونم
نامه ای که هیچ وقت به دستم نرسید...
... به‌زودی پزشکِ خانوادگی نمونه‌ای خواهم شد که به‌سببِ تجربۀ زیادش، آرامش و نگاهش، به انسان‌ها اعتماد القا می‌کند. شاید اگر مردم می‌دانستند شب‌ها چه خواب‌های پریشانی می‌بینم، اعتمادشان به من کم می‌شد.
می گم شایدم از یه حس دیکتاتوری باشه...
می گه نه؛ من اسمش رو میذارم غیرت؛
جوابش همونیه که دلم می خواد؛ یاد کتاب "بیگانه" می­افتم. می دونی که کجاشو می گم...

می دونی چیه؟ خودم هم هنوز نمیدونم این اخلاقیاته که من مثلا پایبندش هستم یا از بی عرضگیمه که اخلاقیات و بهونه می کنم.

وای! وقتی حرف میزد خنده م گرفته بود! از اینکه آدما چقد زود فراموش می کنن! از اینکه آدما قبل از اینکه حرف بزنن یه نگاه به خودشون و دور و برشون نمیندازن! از اینکه... خودمم یکی از این آدما!!
بنویس! بنویس!...
از چی بنویسم؟
از روزایی که اونقدر آرومم که فک می کنم که هیچی نمی تونه این آرامش رو ازم بگیره...
یا از اون روزایی که اونقد افسرده می شم که احساس می کنم دیگه جایی واسه من نیست و وقت رفتنمه...

از آدما بنویسم...
از آدمایی که می شناسمشون...
که فک می کنم می شناسمشون...
که شناختمشون... تو سختیا... سختیای خودشون... سختیای خودم....

بعضی وقتا خنده م میگیره ازشون! از غرورشون؛ از حماقتشون؛ از...
بعد به موقعایی فک می کنم که خودم هم خنده دار بودم؛
بعد یهو خیلی چیزا یادم میاد...
بعد گریه م می گیره...
بعد....

از حرفا بنویسم...
حرفایی که یه موقعهایی خیلی حالمو بد می کنه...
حرفایی که لجم و در میاره ...
حرفایی که زخم میشن...
حرفایی که ...

یا از دوست داشتن؟!
آدمایی که دوستشون دارم...
که فک می کنم دوستشون دارم...
آدمایی که شاید هیچ وقت بهشون نگفتم!
آدمایی که باور نکردن که دوستشون دارم... که وقتی ازم می پرسن می مونم که چی باید بگم... که لجم میگیره... گریه م میگیره...

بازم بنویسم؟!!!
فردا سال جدید شروع میشه...
امسال عید یه جورایی زود اومد، اصلا منتظرش نبودم؛
ولی یه علاقه خاصی برای چیدن هفت سین داشتم. چه هفت سینی هم چیدما... D:

سال نو همگی مبارک؛
امیدوارم سال جدید یه سال خیلی خوب با خبرای خیلی خوب برا همه باشه :)
احساسا وقتی به زبون میان که چیزی ازشون نمونده باشه،
یا یه جوری لوث شده باشن ...
انگار که یه جور تلاشه برای زنده کردنشون؛
یا شایدم یه جور خودکشی...
یه جوریم!
انگار یه چیزایی باز داره توم زنده میشه...
یه حس عجیب...
یه تلاش دوباره
و من که پیرتر از آنم که ...
آدما میمیرن و من یه جوری سنگین میشم...
سالها بود که دیگه حسی نسبت بهش نداشتم.
مرگ عمو یادته؟
بی حسِ بی حس!
یاد گرفته بودم که ...
یاد گرفته بودم؟!

چقدر بعضی تجربه ها هزینه­ش سنگینه،
چه دوران نقاهت طولانی ای...

حسودی می کنم، بهش حسودیم میشه...
مثل اون روزا که به میم حسودیم میشد...

باز منتظرم...
این دفعه یه چیزی میگه که ...
او دفعه ها هم می گفت؟!!!

بذار فراموش کنم
غما رو، دردا رو، دروغا رو...
بهتر از این ترس لعنتیه که...

کاش باور می کردم که دوستت دارم ...

کی رفته ای ز دل

آخیشمیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
دلم واسه آهنگ گوش دادن و کتاب خوندن تنگ شده :((
یعنی میشه شمارش معکوس شروع بشه؟! D:
ها ها ها! دفام افتاد برای سه­شنبه هفته دیگه!! فک کنم بهم نشان افتخار آخرین دفاع 84 ایها رو بدن!!!!
دیگه از حس و حالش افتادم! اگه این برف نبود حالا باید تموم شده بود!
تازشم بعد از دفاع بیکار میشم! یه چند روزش کیف میده؛ کسی برا بعدش نظری نداره؟!!
الان فقط آب و دون دادن به جوجوها منو آروم میکنه!
این روزها که می گذرد
شادم
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد
این روزها

شادم
که می گذرد...
روی دیوار خونه مون
یه کرگدن نشسته؛
غصه نخور کرگدن
تو هم یه روز می پری...
پ.ن: گرگدنه دلش گرفته؛ یعنی پس کی می پره؟!!
زیر پایم زمین از سم ضربه اسبان میلرزد،
چار نعل میگذرند اسبان وحشی،
گسیخته افسار، وحشت زده به پیش می گریزند.
در یالهاشان گره می خورد آرزوهایم.
دوشادوششان میگریزد خواستهایم.
هوا سرشار از بوی اسب است و
غم و
اندکی غبطه.

در افق نقطه های سیاه کوچکی میرقصد
و زمینی که بر آن ایستاده ام دیگر باره آرام یافته است.
پنداری رویایی بود آن همه ،...
قهوه خوردن بهانه ست...
سیگار کشیدن بهانه ست...
سیب خوردن و قدم زدن بهانه ست...
...
حرف زدن و نوشتن هم بهانه ست...
یه نشونه می خوام...
یه نشونه که مخصوص خودم باشه...
که فقط خودم بفهممش؛
داری؟!!
الان دلم می خواد بخوابم
برای تا همیشه...
خیلی خسته ام!
خیلی...
دوست دارم در بعد زمان چندپاره بشم؛
این جوگیریمو دوس دارم؛ که پرت می کنم خودمو تو زمان.
شاید از آینده خبر نداشته باشم ولی تکه تکه میسازمش؛ مثل تکه های پازل...

پ.ن:کتاب "سلاخ خانه شماره 5" رو توصیه می کنم