really! ما را اندکی دوست بدار ولی طولانی!!!!
میفهمی؟!!!!


نشستم تو آفیس و این کلیپ و نگاه میکنم:




اولین بار این کلپ رو تو آنکارا دیدم! دو روز بعد از انتخابات!

گیج بودم هنوز! نمی فهمیدم چه اتفاقی افتاده؛ فک می کردم همه چی تموم شده؛

یادمه با پپولی نشستیم و زار زدیم با این کلیپ.

حالا باز نشستم و این آهنگ و گوش می دم و باز همون جور زار میزنم!

من اینجا چی کار می کنم؟!! اینه اون راهی که باید برم؟!!
حالم از خودم به هم می خوره...

این عکس تمام حس درموندگی اون روزا بهم منتقل می کنه:


حوصله درس خوندن ندارم
می خوانم واسه مامان بابا نامه بنویسم
میگم بذار از حال الآنم بنویسم
از حال روزایی که شب قبلش واضح خواب ایران و دیدی؛ خواب مامان بابا و پپولی و مهسا؛ که اون روز مثل یه مرغ پرکنده گیج میزنی و می خوای خودتو بکوبی به دیوار!
خودم گریه م میگیره!!!!
بی خیال میشم!
فوتون و باز کردم؛ شده شکل تختایی که تو دربند درکه بود با یه تشک عالی؛ چند تا بالش و کوسن هم گذاشتم دورش! خلاصه خدا شده! جای قلیون و یه نهر آب خالیه فقط D:
اینم از جاذبه های خونه من!
زود بیاین که ممکنه جمعش کنم!
یکی نیست بهمه بگه: احمق جان! وقتی هیجان زده ای، وقتی ناراحتی، وقتی استرس داری، وقتی گند زدی، تو یک کلام، وقتی تو حالت عادی نیستی کاری نکن! بذار آروم شی، یه کم فک کن بعد! آخه چه فرقی داری با این احمقایی که دارن با عجله آدم میکشن! تو هم که داری همون کار و میکنی! فقط مسائلت کوچیک تره!
فک کن! خوب!
تو آرامش فک کن!
نامه بابایی رسید
در حقیقت نامه های بابا و مامان و مهسا
و هر خطش و که خوندم یه عالمه گریه کردم
خوندن نامه ها با تصور صدا و حالتهای خودشون یه حال دیگه ای داره
و هرچند که قبلا به نظرم مسخره میومد
ولی بوشون رو احساس می کنی از کاغذ نامه
انگار که او ن کاغذ و اون جوهر فرق داره با همه کاغذا و جوهرای دیگه
می خوام منم جوابشو پست کنم براشون D:
یه حس خوبیه وقتی Ilir میگه هروقت سجاده خواستی مینونی بیای تو اتاقم برداری!
وقتی میره سجاده ش رو میاره نشون میده و میگه I'm muslim too و چشماش برق میزنه D:
نمی خوام غر بزنم! یعنی اصلا نمی ذاری که غر بزنم!
ولی کاش یه ذره می فهمیدی که چه روزایی رو میگذرونم!
کاش ازم نمی خواستی منطقی باشم! محکم باشم! ...
کاش می فهمیدی که ...
خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
خندم میگیره؛ لجم میگیره؛ دلم می خواد داد بزنم! دلم می خواد حداقل یکی بهم بگه تو حق داری ناراحت باشی! حتی حق داری گریه کنی! حق داری دپ بزنی! یا از زندگی متنفر بشی!
یکی بهم بگه ....
خدایا! آخه این ...
خسته ام!
لعنتی!
با یه استقرای ساده میشه فهمید که زندگی همینه!
هی منتظری ببینی بعدش چی میشه!!
هیچی!
همینه!
و این واسه حالت n+1 هم صادقه!
پس به جای اینکه این قدر منتظر آینده باشی که ببینی چی میشه اگه نمی خوای حالشو هم ببری و واست لذت بخش هم نیست بیخیالش شو!
همش همینه! همین!
حالا ببین چه گهی می خوای بخوری!
حتما همه چی رو باید با استدلال واست ثابت کنن؟!!!
خیلی مسخره هست!
کارایی رو که قبلا واست کاری نداشت اینجا باید با استرس انجام بدی!
بماند که من تو ایرانش هم از تلفن کردن متنفر بودم! اینجا دیگه واقعا واسم مرگه!
ولی 88 دلارم رو refund کردم D:
دارم میرم کنسرت علیزاده
حالم بد میشه وقتی اخبار ایران و می خونم!
این که این قدر جون آدما واسشون بی ارزشه!
تصور اینکه یکی رو ببرن اعدام کنن بدون اینکه آمادگیشو داشته باشه، یا اینکه حتی خانواده ش در جریان باشن و واشه آخرین بار ببینندش خیلی ناراحت کننده است!
به قول آیت ا... منتظری بر فرض که شما راست میگید و این حکمش اعدامه! عجله ای که نیست واسه کشتنش که! شما که این قدر مطمئنید 4 تا جلسه دادگاه برگزار کنید بذارید بقیه هم مثل شما روشن بشن بعد هر غلطی دلتون خواست بکنید!
منتظر روزیم که همه شون رو توی اردوگاه های کار اجباری ببینم! کارای پست و تحقیر آمیز! تا عقده تمام این روزام تموم شه! حتی مرگ این آدما من و آروم نمی کنه!
بیشتر از همه دلم واسه این میسوزه که همه اینا به اسم دین تموم میشه!
با این کارایی که اینا میکنن آخه چجوری میشه توقع داشت که آدما حتی دلشون بخواد که در موردش فک کنن!
من خودم ترجیح میدم که خدایی وجود نداشته باشه تا اینکه یه خدای ظالم وجود داشته باشه!
حالا فقط من و تو و گربه ها میدونیم که قضیه چیه!! D: :))
بابایی داره واسم نامه مینویسه
میگه می تونه اسکن کنه یا با فکس بفرسته ولی دوست داره که پست کنه؛ اینجوری بیشتر می چسبه؛
حالا من هرروز mail box ام رو چک می کنم؛ هیجان دارم
هر روزی که میگذره آدمای بیشتری رو درک می کنم
هر روزی که میگذره جواب خیلی از چرا ها و آخه چه جوری میتونن و ... پیدا می کنم
هر روزی که می گذره...
باز برگشتم انگار به روزای اول دانشگاه! همون قدر بی تجربه و آسیب پذیر!
عرضه استفاده از تجربه ها رو هم ندارم! فقط می تونم تشخیص بدم که الآن کدوم باز ه داره باز تکرار میشه
باز از اول دارم گند میزنم به زندگیم...
می تونستم الآن نباشم!
مرده باشم!
به ساده ترین شکل ممکن! بدون هیچ درد و استرسی!
ولی "ا" با اون حس ششم مسخرش مانع شد!
چقدر نزدیک بود مرگ
و چقدر ترس نداشت
حتی دیگه مهم نبود که بقیه چی کار میکنن!!!
Damn it!
هیچ وقت فکر نمی کردم تنهایی این قدر سخت باشه
دلم گرفته
حال و حوصله کاری رو ندارم
این هفته دو تا میانترم دارم
یه عالمه کار که باید انجام بدم
بعد اونوقت 2 ساعت تو خیابونا میچرخم که برم plan موبایلم و عوض کنم ولی ID Card با خودم نبرده بودم!!!!
اه!
پس کی عادت می کنم؟
دلم می خاواد دوستام کنارم باشن
باهم تو دانشگاه بچرخیم
باهم اسکول بازی در بیاریم و بی خیال دنیا به همه چی بخندیم
اه!چرا همیشه باید یه چیزی کم باشه؟!!
مصطفی و راضی هم رفتن
باز تنها شدم
هوا هم که لعنتی بارونیه
ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااه
امروز تو دانشکده واسه Grad ها و استادا مهمونی ناهار (البته ناهار که چه عرض کنم پیتزا و سالاد!!) بود.
اولین برنامه رسمی ای بود که میرفتم و خوب طبیعتا کسی من و نمی شناخت.
یه کم با بقیه دانشجو ها حرف زدم.
یکی از استادا اومد جلو و خودش و معرفی کرد؛ طبیعتا منم خودمو معرفی کردم!
گفت آها! تو همون مریمی هستی که استیو می گفت! پس بلاخره اومدی و تبریک می گم و اینا
بعدشم شروع کرد ازم سوال در مورد ایران و اتفاقات اخیر پرسیدن.
تقریبا همه تا می فهمن من از ایران اومدن می خوان از اونجا بدونن و اینکه چی میشه و ...
ولی جالب ترین قسمت قضیه آخر ناهار بود که تقریبا همه استادا اومدن و بهم Welcome گفتن!!!
تا حالا اینقد تحویل گرفته نشده بودم! همه میدونستن که کارای ویزام طولانی شده و بقیه ماجراها!!
باحالترینشون استادی بود که رفتم واسه talk ش؛ آخر ارائه ش اومد خودش و معرفی کرد و وقتی فهمید من مریم معروفم!!! که رسیدم کلی شاکی شد که چرا کسی بهش نگفته که من رسیدم!!!!
رابطه استادا و دانشجوها واقعا عالیه اینجا.
و این خیلی به آدم انگیزه میده که درس بخونه.
مثلا استیو حتی در مورد اینکه از کجا برم خرید کنم یا اینکه خودم آشپزی کنم و ... صحبت میکنه!
کاش یه کم استادا تو ایران یاد می گرفتن!
خونه م فرنیش شد
حالا یه جایی هست که احساس می کنم مال خودمه؛
می تونم بشینم و فک کنم به این مدت؛
به کاری که کردم!
اون قدر تب رفتن تو ایران زیاد هست که فک نکنم هیچ کی به اصل موضوع فک کنه! فقط می خوایم بریم! شایدم حق داشته باشیم!
فک نکنم این هفته اول رو هیچ وقت فراموش کنم! اونقدر سخت بود که حتی فراموش کرده بودم واسه چی می خواستم بیام!!! نمی فهمیدم تو ایران چه مرگم بود که هوس رفتن زده بود به سرم!!!
الآن ولی ...
نشستم تو همکف دانشکده
حال ندارم برم توoffice ام
کلیپای تو facebook و نیگا می کنم و میرم تو حال و هوای ایران
دلم می خواست اونجا بودم.
دلم می خواست فردا کنار بقیه بودم.
از اینجا استرس دارم.
لعنتی تو خونه هم نت ندارم که چک کنم ببینم چه خبره
وقتی که من خوابم معلوم نیست تو ایران چه اتفاقی داره میفته
دوست ندارم این همه دوری رو
دووووووووووووست ندارم
دلم می خواد برگردم.
باز می خوام بنویسم
حرفا زیادن
مدتهاس که حرفا زیاد شدن.
کنار بقیه که بودی لازم نیود بگی یا بنویسی
همه همدرد بودیم.
اما حالا...؟!!
کسی اینجا نیست که حرفت رو بخونه از نگاهت و بار رو دوشت رو برداره
می نویسم که یه کن سبک بشم
...
گونه ای از بشر است
که آنچه همیشه میخواهد
"دلدار" نیست!
بلکه
یک راس
معشوق می خواهد
به شرط ِ همیشه دور بودن
برای سرودن مرثیه های عاشقانه
و حکایت ِ لیلی ِ مجنون مرده
خوشحالم از اینکه هنوز یه سری آدم باشعور هم پیدا میشه؛
آدمایی که عقده­ای نیستن؛ که بزرگن؛
یه وقتایی خودمون و محدود می کنیم؛ به یه جمع؛ به یه دانشگاه؛ به یه سری آدم که فک می کنیم مثل ما فک می کنن؛ که ...
غافل از اینکه خارج از این جمع آدامایی هستن که می تونن خیلی چیزا بهت یاد بدن؛ که بهت شادی ببخشن؛ که ...
کلا خوبه آدم گاهی به دور و برش هم توجهی بکنه و از دایره خودش بزنه بیرون.
گذشته ها دیگه واسم خاطره نیستن؛
مثل رویا می مونن!
انگار فقط تو خواب دیدمشون؛ و تموم شده و رفته؛
همه چیز محوه! بدون حس!
دیگه حتی حسرتی هم نیست...
صحنه سازیا رو حال می کنی؟!!!
پس خفه شو و دیگه هیچی نگو!
نمی دونم چی یه مدت حال من و خوب کرده بود!خوب؟!!!
فراموش کرده بودم؛ خودم و؛ روزگار و؛ همه چی رو!
دوباره دارم برمیگردم به مریم قبلی؛
تعجب می کنم از رابطه هام
دوباره از دور به آدما نگاه می کنم و تعجب می کنم...
به کجا چنین شتابان؟!!!!
باید بهت تبریک گفت!
تا حالا کسی اینجوری ...
شایدم تو تجسم رفتار خودمی؛ شاید...
از دوستیایی که توش حساب و کتابه بدم میاد!
اینکه یادمون بمونه که کی کِی چی کار کرد که تلافی کنیم؛
بیشتر مایه عذابه!!
اگه نمی تونی ببخشی ول کن و بی خیال شو!
ها ها ها! تو گزینش رد شدم! هم تو گزینش اولیه، هم تو بررسی مجدد!
از یه طرف خوشحال بودم از یه طرف هم لجم گرفته بود!
آقاهه حتی بهم نگاه هم نمیکرد! فک کنم زیر لب اعوذ بالله هم می گفت!!!
به قول قدیما به کون لقشون! یا همون نشیمنگاه متزلزل!