دلم نمایشگاه کتاب خواست
البته تو نمایشگاه بین المللی !
که با هم گله شیم و بریم
و یه عالمه کتاب بخریم
یه عالمه گم بشیم و بگردیم تا یه غرفه رو پیدا کنیم
و پاهامو درد بگیره از راه رفتن
و ولو بشیم یه گوشه ای با ساندویچ های پر از سس هایدا
که آخرش هم یه سر بریم غرفه کودکان
...
یادش بخیر...

دیگه نمی خوام هی نگران باشم که تهش چی میشه
یه چی میشه دیگه ...
چقدر همش باید نگران آینده باشیم
که بعدش چی بعدش چی
اون بعدش هم هیج وقت هیچ چیز خاصی نیست
یه روز مثل همه روزای دیگه زندگی
که میاد و میره
چقدر تو ذوقت می خوره اگه فک کرده باشی که یه اتفاق هیجان انگیزه!
می خوام سعی کنم از لحظه لذت ببرم
هیچ آرزویی نداشته باشم و ازهمه چی راضی باشم
بلاخره فردا هم میاد
همون جور که امروز اومد و رفت ...
ان مع العسر یسری
ان مع العسر یسری
یه وقتایی درکش می کنم
ولی کلا نمی فهممش...
تا چند روز دیگه این ترم هم تموم میشه و اونوقت یه کم سرم خلوت میشه و وقت پیدا می کنم به این زندگی آشفته که هیچ جاش خودم نبودم یه کم سر و سامون بدم و خودم و شاید بتونم باز پیدا کنم و اون جوری که دوست دارم بسازم!
دلم واسه اون مریم کله شق یه دنده و لجباز تنگ شده که هر کاری می خواست میکرد؛
دلم می خواد باز مو برگرده و بگه یه روز این شاخاتو میشکنم! D:
گلپر
گلپری
پرپری
...
با هیجان به مامان می گم: می دونی چی پیدا کردم؟ مربای آلبالو!!
می خنده و میگه خدا رو شکر
بعد میگه: مریم! یکی ندونه فکر می کنه تو ایران که بودی خیلی مربا می خوردی!
خنده م میگیره! من اصلا صبحونه نمی خوردم که بخوام مربا بخورم! همیشه مربا تو یخچال شکرک می زد!!!
ولی اینجا دلم واسه خیلی چیزایی که هیچوقت نمی خوردم یا کارایی که هیج وقت نمی کردم یا جاهایی که هیچ وقت نمی رفتم تنگ شده!
یه جورایی مثل حس الی به کوچه باغای خاکی تهران D:
باز خواب ایران و می بینم
این دفعه خواب می بینم که پپولی می خواد بیاد آمریکا واسه یه دوره زبان
باز گریه می کنم... یه عالمه؛ واسه پپولی که قراره تنها بشه!!
بعضی وقتا فک می کنم اگه برم ایران دیگه حاضر نیستم که برگردم اینجا!
هی با خودم می گم صیر کن! عادت می کنی! اوضاع بهتر میشه!
ولی قضیه اینه که اینجا آخر دنیاس! جایی که فک می کردم چقدر می تونه زندگی عالی باشه؛
الآن همه چی هست؛ perfect نیست ولی خوبه؛ ولی شاد نیستم! تازه فهمیدم که اون چیزایی که می خوام اینا هم نیستن! ولی دیگه نمی دونم چی می خوام!
می ترسم زندگی همین جور بمونه... خیلی آزار دهنده هست؛ وقتی دیگه احساس کنی که چیزی نیست که بتونه بهت شادی بده!
این روز ها که می گذرد...

باز گویم که عیان است چه حاجت به بیان است...

نه! عیان نیست!

پس به خاطر همینه که یته میزنی...؟

:

تو فرعی ای که دانشکده هست یه سری درخت تنومند هستن سرتاسر خیابون که یه عالمه شکوفه سفید دادن؛
از دور که می بینی خیلی قشنگن؛
ولی وقتی برسی زیرشون، مخصوصا اگه هوا یه کم ابری و سنگین باشه، بوی ماهی میزنه تو دماغت!
دفعه اول نزدیک بود بالا بیارم!! آخه اینم شد بو؟!!
زندگیم شده مثل انیمیشن happy tree friends!!!!
نمی دونی بخندی یا گریه کنی!
دوست داشتن کافی نیست ...
دوست داشتن کافی نیست ...
دوست داشتن کافی نیست ...
لعنت به من
لعنت به تو
لعنت به زمین و زمان
تلخم...
خیلی تلخ...
تلخ تر از تلخیای سالای لیسانس

پ.ن: جون ننتون کسی نپرسه چه مرگته؛ چی شده؛ ....

با همه رام بودن ها باز می دونی صفت بارزم چیه؟!!
بدقلقم! بدقلق!
نمی دونم چه مرضیه که با اینکه میدونی ته بازی چیزی جز شکست و درد و کوفت و زهر مار نیست بازم میخوای ادامه بدی! به در بسته نمی کوبی که شاید باز بشه؛ داری به دیوار می کوبی! می فهمی لعنتی؟!! می فهمی؟!!
دیدی یه شبایی هست که با خودت میگی اگه تا صبح دووم بیارم؛ اگه تا صبح دووم بیارم...
که نمی دونی چی کار کنی
که فقط می خوای خودتو بکوبی به در و دیوار
که با خودت فک می کنی اگه امشب بگذره بقیه زندگی هم میگذره...
همین! فقط می خواستم ببینم دیدی!!!
خسته شدم از این همه برف و بارون و هوای ابری!!!
پس کی هوا خوب میشه؟!!
دارم افسردگی میگیرم
really! ما را اندکی دوست بدار ولی طولانی!!!!
میفهمی؟!!!!


نشستم تو آفیس و این کلیپ و نگاه میکنم:




اولین بار این کلپ رو تو آنکارا دیدم! دو روز بعد از انتخابات!

گیج بودم هنوز! نمی فهمیدم چه اتفاقی افتاده؛ فک می کردم همه چی تموم شده؛

یادمه با پپولی نشستیم و زار زدیم با این کلیپ.

حالا باز نشستم و این آهنگ و گوش می دم و باز همون جور زار میزنم!

من اینجا چی کار می کنم؟!! اینه اون راهی که باید برم؟!!
حالم از خودم به هم می خوره...

این عکس تمام حس درموندگی اون روزا بهم منتقل می کنه:


حوصله درس خوندن ندارم
می خوانم واسه مامان بابا نامه بنویسم
میگم بذار از حال الآنم بنویسم
از حال روزایی که شب قبلش واضح خواب ایران و دیدی؛ خواب مامان بابا و پپولی و مهسا؛ که اون روز مثل یه مرغ پرکنده گیج میزنی و می خوای خودتو بکوبی به دیوار!
خودم گریه م میگیره!!!!
بی خیال میشم!
فوتون و باز کردم؛ شده شکل تختایی که تو دربند درکه بود با یه تشک عالی؛ چند تا بالش و کوسن هم گذاشتم دورش! خلاصه خدا شده! جای قلیون و یه نهر آب خالیه فقط D:
اینم از جاذبه های خونه من!
زود بیاین که ممکنه جمعش کنم!
یکی نیست بهمه بگه: احمق جان! وقتی هیجان زده ای، وقتی ناراحتی، وقتی استرس داری، وقتی گند زدی، تو یک کلام، وقتی تو حالت عادی نیستی کاری نکن! بذار آروم شی، یه کم فک کن بعد! آخه چه فرقی داری با این احمقایی که دارن با عجله آدم میکشن! تو هم که داری همون کار و میکنی! فقط مسائلت کوچیک تره!
فک کن! خوب!
تو آرامش فک کن!
نامه بابایی رسید
در حقیقت نامه های بابا و مامان و مهسا
و هر خطش و که خوندم یه عالمه گریه کردم
خوندن نامه ها با تصور صدا و حالتهای خودشون یه حال دیگه ای داره
و هرچند که قبلا به نظرم مسخره میومد
ولی بوشون رو احساس می کنی از کاغذ نامه
انگار که او ن کاغذ و اون جوهر فرق داره با همه کاغذا و جوهرای دیگه
می خوام منم جوابشو پست کنم براشون D:
یه حس خوبیه وقتی Ilir میگه هروقت سجاده خواستی مینونی بیای تو اتاقم برداری!
وقتی میره سجاده ش رو میاره نشون میده و میگه I'm muslim too و چشماش برق میزنه D:
نمی خوام غر بزنم! یعنی اصلا نمی ذاری که غر بزنم!
ولی کاش یه ذره می فهمیدی که چه روزایی رو میگذرونم!
کاش ازم نمی خواستی منطقی باشم! محکم باشم! ...
کاش می فهمیدی که ...
خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
خندم میگیره؛ لجم میگیره؛ دلم می خواد داد بزنم! دلم می خواد حداقل یکی بهم بگه تو حق داری ناراحت باشی! حتی حق داری گریه کنی! حق داری دپ بزنی! یا از زندگی متنفر بشی!
یکی بهم بگه ....
خدایا! آخه این ...
خسته ام!
لعنتی!
با یه استقرای ساده میشه فهمید که زندگی همینه!
هی منتظری ببینی بعدش چی میشه!!
هیچی!
همینه!
و این واسه حالت n+1 هم صادقه!
پس به جای اینکه این قدر منتظر آینده باشی که ببینی چی میشه اگه نمی خوای حالشو هم ببری و واست لذت بخش هم نیست بیخیالش شو!
همش همینه! همین!
حالا ببین چه گهی می خوای بخوری!
حتما همه چی رو باید با استدلال واست ثابت کنن؟!!!
خیلی مسخره هست!
کارایی رو که قبلا واست کاری نداشت اینجا باید با استرس انجام بدی!
بماند که من تو ایرانش هم از تلفن کردن متنفر بودم! اینجا دیگه واقعا واسم مرگه!
ولی 88 دلارم رو refund کردم D:
دارم میرم کنسرت علیزاده
حالم بد میشه وقتی اخبار ایران و می خونم!
این که این قدر جون آدما واسشون بی ارزشه!
تصور اینکه یکی رو ببرن اعدام کنن بدون اینکه آمادگیشو داشته باشه، یا اینکه حتی خانواده ش در جریان باشن و واشه آخرین بار ببینندش خیلی ناراحت کننده است!
به قول آیت ا... منتظری بر فرض که شما راست میگید و این حکمش اعدامه! عجله ای که نیست واسه کشتنش که! شما که این قدر مطمئنید 4 تا جلسه دادگاه برگزار کنید بذارید بقیه هم مثل شما روشن بشن بعد هر غلطی دلتون خواست بکنید!
منتظر روزیم که همه شون رو توی اردوگاه های کار اجباری ببینم! کارای پست و تحقیر آمیز! تا عقده تمام این روزام تموم شه! حتی مرگ این آدما من و آروم نمی کنه!
بیشتر از همه دلم واسه این میسوزه که همه اینا به اسم دین تموم میشه!
با این کارایی که اینا میکنن آخه چجوری میشه توقع داشت که آدما حتی دلشون بخواد که در موردش فک کنن!
من خودم ترجیح میدم که خدایی وجود نداشته باشه تا اینکه یه خدای ظالم وجود داشته باشه!
حالا فقط من و تو و گربه ها میدونیم که قضیه چیه!! D: :))
بابایی داره واسم نامه مینویسه
میگه می تونه اسکن کنه یا با فکس بفرسته ولی دوست داره که پست کنه؛ اینجوری بیشتر می چسبه؛
حالا من هرروز mail box ام رو چک می کنم؛ هیجان دارم