... به‌زودی پزشکِ خانوادگی نمونه‌ای خواهم شد که به‌سببِ تجربۀ زیادش، آرامش و نگاهش، به انسان‌ها اعتماد القا می‌کند. شاید اگر مردم می‌دانستند شب‌ها چه خواب‌های پریشانی می‌بینم، اعتمادشان به من کم می‌شد.
می گم شایدم از یه حس دیکتاتوری باشه...
می گه نه؛ من اسمش رو میذارم غیرت؛
جوابش همونیه که دلم می خواد؛ یاد کتاب "بیگانه" می­افتم. می دونی که کجاشو می گم...

می دونی چیه؟ خودم هم هنوز نمیدونم این اخلاقیاته که من مثلا پایبندش هستم یا از بی عرضگیمه که اخلاقیات و بهونه می کنم.

وای! وقتی حرف میزد خنده م گرفته بود! از اینکه آدما چقد زود فراموش می کنن! از اینکه آدما قبل از اینکه حرف بزنن یه نگاه به خودشون و دور و برشون نمیندازن! از اینکه... خودمم یکی از این آدما!!
بنویس! بنویس!...
از چی بنویسم؟
از روزایی که اونقدر آرومم که فک می کنم که هیچی نمی تونه این آرامش رو ازم بگیره...
یا از اون روزایی که اونقد افسرده می شم که احساس می کنم دیگه جایی واسه من نیست و وقت رفتنمه...

از آدما بنویسم...
از آدمایی که می شناسمشون...
که فک می کنم می شناسمشون...
که شناختمشون... تو سختیا... سختیای خودشون... سختیای خودم....

بعضی وقتا خنده م میگیره ازشون! از غرورشون؛ از حماقتشون؛ از...
بعد به موقعایی فک می کنم که خودم هم خنده دار بودم؛
بعد یهو خیلی چیزا یادم میاد...
بعد گریه م می گیره...
بعد....

از حرفا بنویسم...
حرفایی که یه موقعهایی خیلی حالمو بد می کنه...
حرفایی که لجم و در میاره ...
حرفایی که زخم میشن...
حرفایی که ...

یا از دوست داشتن؟!
آدمایی که دوستشون دارم...
که فک می کنم دوستشون دارم...
آدمایی که شاید هیچ وقت بهشون نگفتم!
آدمایی که باور نکردن که دوستشون دارم... که وقتی ازم می پرسن می مونم که چی باید بگم... که لجم میگیره... گریه م میگیره...

بازم بنویسم؟!!!
فردا سال جدید شروع میشه...
امسال عید یه جورایی زود اومد، اصلا منتظرش نبودم؛
ولی یه علاقه خاصی برای چیدن هفت سین داشتم. چه هفت سینی هم چیدما... D:

سال نو همگی مبارک؛
امیدوارم سال جدید یه سال خیلی خوب با خبرای خیلی خوب برا همه باشه :)
احساسا وقتی به زبون میان که چیزی ازشون نمونده باشه،
یا یه جوری لوث شده باشن ...
انگار که یه جور تلاشه برای زنده کردنشون؛
یا شایدم یه جور خودکشی...
یه جوریم!
انگار یه چیزایی باز داره توم زنده میشه...
یه حس عجیب...
یه تلاش دوباره
و من که پیرتر از آنم که ...
آدما میمیرن و من یه جوری سنگین میشم...
سالها بود که دیگه حسی نسبت بهش نداشتم.
مرگ عمو یادته؟
بی حسِ بی حس!
یاد گرفته بودم که ...
یاد گرفته بودم؟!

چقدر بعضی تجربه ها هزینه­ش سنگینه،
چه دوران نقاهت طولانی ای...

حسودی می کنم، بهش حسودیم میشه...
مثل اون روزا که به میم حسودیم میشد...

باز منتظرم...
این دفعه یه چیزی میگه که ...
او دفعه ها هم می گفت؟!!!

بذار فراموش کنم
غما رو، دردا رو، دروغا رو...
بهتر از این ترس لعنتیه که...

کاش باور می کردم که دوستت دارم ...

کی رفته ای ز دل

آخیشمیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
دلم واسه آهنگ گوش دادن و کتاب خوندن تنگ شده :((
یعنی میشه شمارش معکوس شروع بشه؟! D:
ها ها ها! دفام افتاد برای سه­شنبه هفته دیگه!! فک کنم بهم نشان افتخار آخرین دفاع 84 ایها رو بدن!!!!
دیگه از حس و حالش افتادم! اگه این برف نبود حالا باید تموم شده بود!
تازشم بعد از دفاع بیکار میشم! یه چند روزش کیف میده؛ کسی برا بعدش نظری نداره؟!!
الان فقط آب و دون دادن به جوجوها منو آروم میکنه!
این روزها که می گذرد
شادم
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد
این روزها

شادم
که می گذرد...
روی دیوار خونه مون
یه کرگدن نشسته؛
غصه نخور کرگدن
تو هم یه روز می پری...
پ.ن: گرگدنه دلش گرفته؛ یعنی پس کی می پره؟!!
زیر پایم زمین از سم ضربه اسبان میلرزد،
چار نعل میگذرند اسبان وحشی،
گسیخته افسار، وحشت زده به پیش می گریزند.
در یالهاشان گره می خورد آرزوهایم.
دوشادوششان میگریزد خواستهایم.
هوا سرشار از بوی اسب است و
غم و
اندکی غبطه.

در افق نقطه های سیاه کوچکی میرقصد
و زمینی که بر آن ایستاده ام دیگر باره آرام یافته است.
پنداری رویایی بود آن همه ،...
قهوه خوردن بهانه ست...
سیگار کشیدن بهانه ست...
سیب خوردن و قدم زدن بهانه ست...
...
حرف زدن و نوشتن هم بهانه ست...
یه نشونه می خوام...
یه نشونه که مخصوص خودم باشه...
که فقط خودم بفهممش؛
داری؟!!
الان دلم می خواد بخوابم
برای تا همیشه...
خیلی خسته ام!
خیلی...
دوست دارم در بعد زمان چندپاره بشم؛
این جوگیریمو دوس دارم؛ که پرت می کنم خودمو تو زمان.
شاید از آینده خبر نداشته باشم ولی تکه تکه میسازمش؛ مثل تکه های پازل...

پ.ن:کتاب "سلاخ خانه شماره 5" رو توصیه می کنم
...
آمد و رفت
آمد و ماند
آمد و رفت ولی ماند
آمد و ماند ولی رفت
ساده است
همه چیز ساده است. خیلی ساده
کلمه ها، جمله ها، قصه ها، زندگی ها
من، تو، ما
آنقدر ساده که نه من هیچگاه گفتمت، نه تو هیچ وقت فهمیدی.
تولدی نزدیک است ...
یه حفره ی خیلی بزرگ که دیگه خیلی راحت پر نمیشه؛
ولی دیگه خلا هم نیست؛ همه چی رو به سمت خودش نمیکشه؛
این روزا شاید بشه گفت هیچی رو به سمت خودش نمی کشه!
نصف شب از خواب پا شدم؛
یه دردی پیچید تو سرم؛
یه جور عجیبی بود؛
بین خواب وبیداری احساس کردم که به زودی به خاطر تومور میمیرم.
لطفا فقط بدون درد و شیمی درمانی :)
نزدیکی؛ خوبی و مهربون؛
خیلی دوست داشتنی؛
دوری؛ مغرور و ازخودراضی؛
و Unreachable؛

دوست دارم بشکنمت؛
نرمی؛ مثل خمیر بازی؛

unreachable
unreachable

حالم ازت به هم می خوره...
با آهنگای Bleu زندگی می کنم...
بعضی وقتا حس این مرده هایی که خودشون نمی دونن مرده ن بهم دست میده!!!!
کاش این روزا زودتر بگذره...

در انتظارم تا خدا حافظی کنم با انتظار
با آمدنت
با انتظار آمدنت

همیشه هم اتفاقا اونقدر که فک می کنی پیچیده و پر رمز و راز نیستن!
یه اتفاقن؛ یه اتفاق خیلی ساده؛
همین!

From Sarah with love

So maybe the chance for romance
Is like a train to catch before it's gone
And I'll keep on waiting and dreaming