شدیدا دیدن این مستند در مورد بختیار توصیه میشه. هرچند همه از دوستان بختیار هستن و کلا جانبدارانه ساخته شده ولی مهم اینه که شنوده عاقل باشه! نکته های خیلی زیادی میشه ازش فهمید. 
به نظرم بختیار حسن نیتش و نشون داده بوده و واقعا می خواسته یه کاری واسه کشور بکنه. و از اون طرف هم قبول دارم که خیلی دیر شده بوده؛ ولی اگه شور انقلابی جوونای اون موقع رو نگرفته بود و خمینی اون جوری موج سواری نکرده بود شاید الآن اوضاع خیلی بهتر بود! 
امیدوارم نسل ما ببینه و درس بگیره! نه اینکه باز تاریخ تکرار بشه! 
وقتی این و دیدم با خودم فک می کردم اگه خاتمی یا موسوی تو دوره ی الآن نقش بختیار رو بازی کنه و خامنه ای بهش یه سری اختیارات بده تا اوضاع درست بشه مگه ما همون کاری رو که نسل قبل کردن نمی کنیم؟! به نظرمون مزدور میاد و به کمتر از تغیر کامل حکومت رضایت نمی دیم. با کلی هزینه و آینده ای که معلوم نیست!
ترسناکه ... 
اگه آدم یه کاری رو خیلی دوست داره انجام بده، همون موقع که سنشه باید انجامش بده! شده قایمکی یا اینکه حتی بجنگه واسش! ولی تو همون سن بره سراغش! وگرنه عقده میشه! بعد یه جایی میره سراغش که دیگه خیلی ضایع هست! خیلییی ...
طرف نوشته آب معدنیای ایران سرطانزاست!  آب معدنی ها تو خارج یه هفته تاریخ مصرف دارن! ولی آب معدنی های ایران رو اگه یه سال هم نگه دارین خراب نمیشه و بهش مواد نگه دارنده میزنن و ...!!!!

میگه می دونی چرا هرکی میره مکه آرامش داره؟ واسه اینکه کعبه روی یکی از چارترهای (؟!!!) انرژی هست و دنیا همه انرژیه و اونجا انرژی زیاده و ...
آخه چارتر؟!! چارتر؟! عزیزم! اون چاکراهه نه چارتر!

یعنی همچین آدمایی هستیم ما!
چقدر دلتنگ سحر و افطارهای ایرانم 
با پپول میرفتیم آش رشته و حلیم می گرفتیم 
با نون و پنیر و سبزی با چای شیرین 
چقدرررر خوووب بوود
یا سحرا که بابا غذا رو گرم میکرد و بعد میومد صدامون می کرد
بعد یه گوشه میشِست دعای سحر می خوند ...
کی بشه باز اون روزا تکرار بشه ...
میشه اصلا؟!
یعنی آدمو برق بگیره جو نگیره!!
حق النفس...
پارسال مامان بابا این موقع اینجا بودن
چقدر خوووب بود ...
دلم همشون و می خواد 
دلم می خواد برم ایران
بعد یه عالمه وقت واسه خودمون داشتیم. بعد با "ا" میرفتیم جاهایی رو که دوست داشتم بهشون نشون میدادم. میرفتیم خانه هنرمندان، از اون چیپس و پنیر ها سفارش میدادیم با قهوه هاش! میشستیم رو بالکنش و آدما رو نیگاه میکردم. که بهش می گفتم 4-5 سال پیش یه آقای تنهایی بود؛ که نگاهش من و گرفت ...
میرفتیم تئاتر شهر
میرفتیم دربند و درکه دل جیگر میزدیم
یا اون کافی شاپه بود تو ولی عصر، می رفتیم کافه گلاسه می خوردیم
میرفتیم نیک، جیحون، چشمه! کتاب ورق میزدیم
میرفتیم جاهایی رو که یه عمر زندگی کرده بودم و قدم میزدیم....

بعضی وقتا هم خوبه آدم با یه دختر قرتی باشعور دوست بشه! :))
همین جوری ...
اکثر کسانی که دائم تاکید می کنند "ببخشید من صریحم"، صریح نیستند، تندند، زبانشان رنج بیهوده می دهد، و چون خودشان متوجه این نقص هستند مجبورند ضعفشان در کلام و ارتباط همدلانه با مخاطب را زیر نقاب صراحت پنهان کنند. صراحت خوب است، اما بیان تند حرفی که در کلمات نرمتر و محترمانه تر هم می نشیند، خشونت کلامی است. این خشونت یکی از موانع شکل گیری گفتگو و تفاهم این روزهای ماست.
چقدر حرف که ...
فکر می کردم هنوز گوشی واسه شنیدن هست ... 


یادته یه بار بهت گفتم هیچ وقت فکر نمی کردم  به اینجا برسم!
هیچ وقت  هم فکر نمی کردم تو  به اینجا برسی!

اون باکسِ سیب بود، یه دونه سیب فاسد اون وسطا بود ...
همین دیگه!
کاش میشد یه سری آدما رو تو زندگی مثل  تو فیسبوک هایدشون کرد!!
یعنی همیشه یه مرض عجیبی میشه که پیدا بشه!
رفتم پیش چشم پزشک؛ میگه چشمات خیلی خشکه! احتمالا شبا با چشای نیمه باز می خوابی!!‌ خوب چی بگه آدم؟!!‌ فعلا یه ژل داده چشامو به هم می چسبونه موقع خواب!!! 
دلم تئاتر می خواد؛ یه تئاتر خووووب!  تو تئاتر شهر
یعنی دلم می خواااااادا
بعد دلم یه عالمه کتاب نصفه خونده شده می خواد؛ کنار تختم
یعنی هیچی نمی تونه جای اینا رو بگیره ...




نشستم منتظر امین تا برسه خونه
پروازش فعلا ۲ ساعت تاخیر داره؛ یعنی ۲-۳ نصف شب میرسه!
فعلا دارم این آهنگ رو گوش میدم؛ کلی خاطره دارم باهاش!
دلم مثل سگ واسه پپول و پتان تنگ شده! یعنی مثـــــــــــــــــــــــل ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــگ!!!!
  
جمع می کنیم و خاطره ها رو مرور میکنیم
کارت ها، نامه ها، عکس ها ...
دلم تنگ میشه واسه اینجا ...
هیچ وقت نتونستم اون مناسبات (؟!!) دخترونه رو یاد بگیرم! که در حالیکه یه لبخند گنده رو لبمه و هم رو در آغوش گرفتیم و می بوسیم از پشت یه خنجر تو دستم باشه و ... 
هرچی بیشتر میگذره بیشتر فاصله میگیرم ازشون
نمی تونم درک کنم که چرا یهو مودی می شن و یه روز باهات خوبن و یه روز بد!!!! که چرا نمی تونیم موفقیت یا شادی هم و ببینیم! خلاصه موجوداتی هستیم بس درک ناشدنی!! D:
ته تهش هم هممون مثل همیم! هرچند خیلی وقتا دفاع کردم همه دخترا این جور نیستن و ال و بل ولی زمونه نشون داده که با تقریب خوبی میشه گفت همه مثل همیم D:

اونقدری که الآن استرس دارم که landlord ما رو بپسنده استرس نداشتم که مامان و بابای "ا" من و بپسندن D: ((:
و چه پیوند صمیمیت ها که به آسانی یک رشته گسست ...
یه اصطلاحی داره میم میگه فلانی ترنسفر فانکشنش یکه! یا خطیه! 
آخه بابا! اینقد ضایع؟!! یه کم سعی کن پیچیده تر باشی! با سیاست تر عمل کن!
آخه ....!!!!
می پرسه قول میدی تا آخرش با من خوب باشی
دلم می خواد با اطمینان بهش بگم آره؛ ولی ...
کم نیستن آدمایی که با عشق شروع کردن و با تنفر تموم کردن
و من نمی دونم که چی شده که اونجور شده 
...


لبخند می زنم؛ توی دلم رخت می شورن؛ 
حرف زدن فایده نداره؛ کسی چیزی نمی دونه؛ نمی دونم چرا! از بدبین بودنم ه یا درون گرا بودن! یا اینکه زیادی کانزرواتیوم! 
شایدم هیچ کدوم! 
تا کسی نپرسه چیزی نمی گم؛ و خوب! کسی نمی پرسه؛
ولی این مهم نیست
مهم اینه که الآن کسی نیست که باهاش حرف بزنم 
و من استرس دارم 
که شده بک گراند فکرم 
هرچی با خودم می گم بدترین حالتش همینه که الآن توش هستی باز هم اروم نمی شم؛ نه اینکه نباشه؛ ولی شاید دیگه راضی نیستم به این حالت! 
سعی می کنم که حرف برنم؛ یه مشت سوال بی ریط رو مجبورم جواب بدم! و یه عالمه فکر و خیال جدید که اصلا شامل حال من نمیشه؛ ولی خوب! وقتی ندونی این سوالا و فکرا طبیعیه!
باید تظاهر کنم! که خوشحالم! که excited هستم! که اتفاق جدیدی داره میفته! بلد نیستم که تظاهر کنم! بلد نیستم نقش بازی کنم 
می ترسم گند بزنم! 
این روزا هم میگذره؛ مثل همه روزایی که گذشت؛ 

پ.ن: الآن آرومم؛
یه حالت خاصی
مثل مزه ملس
هم شیرین هم ترش
...

به من نگاه کن

میفرماید: به من نگاه کن ببین به عشق تو چه می‌کنم  :*
فقط می دونم که حالم از این سیاست و مثلا زیرک بازی جماعت نسوان به هم می خوره
خوشحالم که دنیا رو زنها اداره نمی کنن؛ وگرنه هر روز یه جایی یه آتیش جنگی به پا بود!
ااااااااااااااااااااااااه!
لعنت به این اختلاف زمان
که اون وقتی که باید کار کنی خبرها دونه دونه رو سرت خراب میشن
و اون وقتی که همه خوابن و خبری نیست، تو اونقدر وقت داری که هرچند ثانیه صفحه ها رو رفرش کنی 
و اون وقنی که باید بخوابی هر ساعت یه بار منتظر یه خبر جدید از خواب بپری...
لعنت ... لعنت
با "ب" نشستیم سر یه تاک در مورد نمی دونم چی چی ...
اولاشو می فهمم که چی میگه؛ ولی از یه جایی به بعد دیگه اصلا نمی فهمم در مورد چی صحبت می کنه؛
بعد یهو می بینم "ب" قلم کاغذ در اورده داره تند تند یه چیزایی می نویسه؛
کلی افسردگی میگیرم؛ بعد یهو کاغذ رو میذاره جلو من
رو کاغذ نوشته:
"ماری! دفعه اولیه که یه دخترخیلی خوشگل یه چیزایی می گه که من نمی فهمم!!!" ;)

پ.ن 1: به نظر من که دختره قیافش خوب بود؛ ولی  دیگه خیلی خوشگل نبود!
پ.ن 2: بعد تاک "ب" افسردگی گرفته که من حتی اگه خیلی خفن هم بشم تازه میشم نصف دختره :)))