بعضی وقتا هم خوبه آدم با یه دختر قرتی باشعور دوست بشه! :))
همین جوری ...
اکثر کسانی که دائم تاکید می کنند "ببخشید من صریحم"، صریح نیستند، تندند، زبانشان رنج بیهوده می دهد، و چون خودشان متوجه این نقص هستند مجبورند ضعفشان در کلام و ارتباط همدلانه با مخاطب را زیر نقاب صراحت پنهان کنند. صراحت خوب است، اما بیان تند حرفی که در کلمات نرمتر و محترمانه تر هم می نشیند، خشونت کلامی است. این خشونت یکی از موانع شکل گیری گفتگو و تفاهم این روزهای ماست.
نشستم منتظر امین تا برسه خونه
پروازش فعلا ۲ ساعت تاخیر داره؛ یعنی ۲-۳ نصف شب میرسه!
فعلا دارم این آهنگ رو گوش میدم؛ کلی خاطره دارم باهاش!
دلم مثل سگ واسه پپول و پتان تنگ شده! یعنی مثـــــــــــــــــــــــل ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــگ!!!!
هیچ وقت نتونستم اون مناسبات (؟!!) دخترونه رو یاد بگیرم! که در حالیکه یه لبخند گنده رو لبمه و هم رو در آغوش گرفتیم و می بوسیم از پشت یه خنجر تو دستم باشه و ...
هرچی بیشتر میگذره بیشتر فاصله میگیرم ازشون
نمی تونم درک کنم که چرا یهو مودی می شن و یه روز باهات خوبن و یه روز بد!!!! که چرا نمی تونیم موفقیت یا شادی هم و ببینیم! خلاصه موجوداتی هستیم بس درک ناشدنی!! D:
ته تهش هم هممون مثل همیم! هرچند خیلی وقتا دفاع کردم همه دخترا این جور نیستن و ال و بل ولی زمونه نشون داده که با تقریب خوبی میشه گفت همه مثل همیم D:
لبخند می زنم؛ توی دلم رخت می شورن؛
حرف زدن فایده نداره؛ کسی چیزی نمی دونه؛ نمی دونم چرا! از بدبین بودنم ه یا درون گرا بودن! یا اینکه زیادی کانزرواتیوم!
شایدم هیچ کدوم!
تا کسی نپرسه چیزی نمی گم؛ و خوب! کسی نمی پرسه؛
ولی این مهم نیست
مهم اینه که الآن کسی نیست که باهاش حرف بزنم
و من استرس دارم
که شده بک گراند فکرم
هرچی با خودم می گم بدترین حالتش همینه که الآن توش هستی باز هم اروم نمی شم؛ نه اینکه نباشه؛ ولی شاید دیگه راضی نیستم به این حالت!
سعی می کنم که حرف برنم؛ یه مشت سوال بی ریط رو مجبورم جواب بدم! و یه عالمه فکر و خیال جدید که اصلا شامل حال من نمیشه؛ ولی خوب! وقتی ندونی این سوالا و فکرا طبیعیه!
باید تظاهر کنم! که خوشحالم! که excited هستم! که اتفاق جدیدی داره میفته! بلد نیستم که تظاهر کنم! بلد نیستم نقش بازی کنم
می ترسم گند بزنم!
این روزا هم میگذره؛ مثل همه روزایی که گذشت؛
پ.ن: الآن آرومم؛
با "ب" نشستیم سر یه تاک در مورد نمی دونم چی چی ...
اولاشو می فهمم که چی میگه؛ ولی از یه جایی به بعد دیگه اصلا نمی فهمم در مورد چی صحبت می کنه؛
بعد یهو می بینم "ب" قلم کاغذ در اورده داره تند تند یه چیزایی می نویسه؛
کلی افسردگی میگیرم؛ بعد یهو کاغذ رو میذاره جلو من
رو کاغذ نوشته:
"ماری! دفعه اولیه که یه دخترخیلی خوشگل یه چیزایی می گه که من نمی فهمم!!!" ;)
پ.ن 1: به نظر من که دختره قیافش خوب بود؛ ولی دیگه خیلی خوشگل نبود!
پ.ن 2: بعد تاک "ب" افسردگی گرفته که من حتی اگه خیلی خفن هم بشم تازه میشم نصف دختره :)))
اولاشو می فهمم که چی میگه؛ ولی از یه جایی به بعد دیگه اصلا نمی فهمم در مورد چی صحبت می کنه؛
بعد یهو می بینم "ب" قلم کاغذ در اورده داره تند تند یه چیزایی می نویسه؛
کلی افسردگی میگیرم؛ بعد یهو کاغذ رو میذاره جلو من
رو کاغذ نوشته:
"ماری! دفعه اولیه که یه دخترخیلی خوشگل یه چیزایی می گه که من نمی فهمم!!!" ;)
پ.ن 1: به نظر من که دختره قیافش خوب بود؛ ولی دیگه خیلی خوشگل نبود!
پ.ن 2: بعد تاک "ب" افسردگی گرفته که من حتی اگه خیلی خفن هم بشم تازه میشم نصف دختره :)))
حالم بده
حالم بده ... حالم بده ... و هیچ چیز حالم رو خوب نمی کنه؛ نه دیدن ویدئو های 25 بهمن، نه خوندن متن ها، نه گوش دادن به مصاحبه ها، نه هیچ چیز دیگه ای ...
دلم الله البر گفتن می خواد، با دلشوره قبل از رفتن تظاهرات، با درد باطوم، گاز فلفل ...
نه اینکه کیلومتر ها اون ورتر میون گل دادن و گل گرفتن های یه سری آدم سرخوش چشم بدوزم به این مانیتور لعنتی که ببینم چی میشه ...
من آروم نمیشم ... من نبودم میون اون جمعیت، که بقیه آدما رو دیده باشم، که قلبم آروم گرفته باشه، که بدونم چه کار بزرگی کردیم ...
من اینجا فقط f5 رو فشار دادم و حالا پارس کردن اون وطن فروشا وقتی دو تا جوون جونشون و از دست دادند، دزدین جنازه شون که زیرش بتونن واق واق کنن، حصر آدما، دستگیری بقیه، همه و همه فقط حال من و بدتر می کنه؛ چون نبودم که ببینم که چی این جوری سوزونددشون... چون هیچ گهی نمی تونم بخورم اینجا ...
من اینجا حالم خیلی بده ...
نشستم پشت میز و تند تند کارایی رو که ردیف کردم انجام میدم!
بیرون داره ریز ریز برف میاد؛ کتری داره روی گاز قل قل میکنه؛ یه لیوان چای داغ با تمسیح (وجیهه؟!) که زل زده و من و نیگا میکنه؛ حالم خوووبه؛ خیلی خووووب! اونقدر که فک میکنم باید یه فیلم کوچولو بگیرم از این لحظه که اگه یه روزی حالم بد شد اون فیلم و نیگا کنم و دوباره حالم خوب بشه
...
خسته بودم؛ عصبی بودم؛ غرم میومد ...
غر زدم ولی بازم حالم بد بود...
یهو دلم خواست برم موهامو کوتاه کوتاه کنم؛ البته یهوی یهو نه... قبلا بهش فک کرده بودم ... احتمالا مامان غر میزد ... و بقیه ....
ولی مهم نبود دیگه؛ احساس کردم تا موهام و کوتاه نکنم حالم خوب نمیشه ... دلم یه تغییر می خواست
یه سرچ زدم تو گوگل و یه آرایشگاه نزدیک پیدا کردم
جمع کردم وسایلم و راه افتادم
بسته بود لعنتی ...
بدتر از این نمیشد...
رفتم یه آرایشگاه دیگه اونم آرایشگرش رفته بود ...
صبح اول صبح ساز شال و کلاه کردم و رفتم
خانمه گفت چرا می خوای موهاتو کوتاه کنی
گفتم خسته ام از این مدل و موها؛ بزن بره
حالا خوشحااااااااااااااااااااااااالم
موهای کوتاهمو دوست دارم
غر زدم ولی بازم حالم بد بود...
یهو دلم خواست برم موهامو کوتاه کوتاه کنم؛ البته یهوی یهو نه... قبلا بهش فک کرده بودم ... احتمالا مامان غر میزد ... و بقیه ....
ولی مهم نبود دیگه؛ احساس کردم تا موهام و کوتاه نکنم حالم خوب نمیشه ... دلم یه تغییر می خواست
یه سرچ زدم تو گوگل و یه آرایشگاه نزدیک پیدا کردم
جمع کردم وسایلم و راه افتادم
بسته بود لعنتی ...
بدتر از این نمیشد...
رفتم یه آرایشگاه دیگه اونم آرایشگرش رفته بود ...
صبح اول صبح ساز شال و کلاه کردم و رفتم
خانمه گفت چرا می خوای موهاتو کوتاه کنی
گفتم خسته ام از این مدل و موها؛ بزن بره
حالا خوشحااااااااااااااااااااااااالم
موهای کوتاهمو دوست دارم
Subscribe to:
Posts (Atom)