می پرسه قول میدی تا آخرش با من خوب باشی
دلم می خواد با اطمینان بهش بگم آره؛ ولی ...
کم نیستن آدمایی که با عشق شروع کردن و با تنفر تموم کردن
و من نمی دونم که چی شده که اونجور شده
...
اولین بار 15 سالم بود که این حس اومد سراغم؛ قرار بود برای اولین بار واسه خودم یه اتاق یه اطاق جدا داشته باشم؛ تا اومدم ذوق بزنم و خوشحال بشم یادم اومد که 4 سال دیکه قراره برم دانشگاه؛ هیچ وقت به اون اطاق احساس تعلق نکردم؛
بعد هم که خوابگاه؛
بعدشم که خونه گرفتم می دونستم که می خوام برم
اینجا هم که می دونم یه 3-4 سال دیگه هستم؛ بعدشم نمی دونم قراره کجا برم؛ یه ایالت دیگه؟ اروپا؟ یا برم گردم ایران؛ هرچی هست حس می کنم که قراره همیشه مسافر باشم... بی سرزمین تر از باد ...